پست قبل ماه ها پیش نوشته شده بود و الان که هوس نوشتن کردن و اومدم دیدم همچنان تو نوشته هام هست پستش کردم.یکم دیگر زندگی بودم این چند وقت.خیلی اتفاقا طبق معمول افتاد و خیلی وقتا هم که باید اتفاقی میفتاد , نیفتاد و تو خماری موندیم.بعضی وقتا دلم میخواد از این چیز سر در بیارم که چطوری میشه این همه تئوری توی ذهنم رو عملی کنم چون خیلی چیزا هست که تا به این سن هنوز انجامشون ندادم و حتی خبر ندارم بعد انجام دادنشون زندگیم چه رنگی به خودش میگیره چون خیلی اعتقاد دارم به تفاوت حس بین تعریف و عملوقتی یک چیزو تعریف میکنیم برای یکی , هرچقدر هم که از کلمات درستی استفاده کنیم هیچ وقت نمیتونیم اون لحظه ی درست و دقیق با حس خاص خودش تداعی کنیم.یعنی شاید من یک رنگین کمان ببینم صد بار شاهد این تصویر باشم و هر بار یک حس متفاوت بهش داشته باشم.خیلی چیزا هست که تو فکرمه ولی دم دست ترینش نیاز ساده ی بشریته.عاشقی و عشق دو طرفه و داشتن یک رابطه ی سالم و لذت بخش.اینا تو زندگیم اتفاق نیفتاده و درست نیست که بگم دلم نمیخواد اتفاق بیفتن.اگه انقدر دنیای تمیزی در این رابطه داشتیم که میتونستم با تجربه ی روابط مختلف به اون رابطه ی درست برسم عالی میشد ولی حیف که به هیچ شکلی تو این ماجرا نرفتم و جامعه ای که دورم ساختم این امکانو بهم ندادههمین حرف زیادی ندارم و گوشیمم شارژ نداره که تایپ کنم.امیدوارم بتونم تو این دوران زند
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی
تاريخ: يکشنبه
15 بهمن
1396 ساعت: 2:20